حرف های زیادی برای گفتن هست . ولی گفتنش یا حتی نوشتن خیلی سخت تر از مرور اونها توی سرته ! برای ما آدم های احساسی ، ابراز علایق ، سلایق ، عواطف و احساسات خیلی سخته و در مقابل آدمایی که دوسشون داریم خیلی بی ملاحضه تر رفتار میکنیم به طوری که هیچ حق انتخابی در مقابل اونها نداریم . شاید این نداشتن حق انتخاب در مقابل پدر ، مادر ، دوست یا آشنا به ظاهر مضحک بیاد ولی این چیزی هست که من به شدت گرفتار این قضیه شدم و نمیتونم این رو حل کنم ! این باعث شده که در روابط اجتماعی خودم هم به شدت با شکست مواجه بشم هرچند که خودم رو ادمی مغرور و صد البته دانا نشون میدم ولی در هر حال بازنده واقعی منم . بعضی موارد واقعا حق با من هست ولی توانایی گفتنشو ندارم و همیشه برایم جای سوال هست که واقعا این ترسی که من دارم به خاطر چیه ! کم کم به این رسیده ام که در مقابل کسایی که ضعف نشون میدم صد در صد دوسشون دارم و در مقابل کسایی که ترس نشون میدم صد در صد خودم رو کوچیک تر از اونها میپندارم × خیلی وقته میخوام این رویه رو تعییر بدم ولی به شدت درگیر خودم شدم × اینکه واقعا این رفتار های احساسی من بع شدت در من تاثیر گذاشته این به کنار ولی از طرفی هم انگیزه لازم برای خلاصی از این وضعیت رو ندارم ! خودم تبعات این رفتارم رو به خوبی میدونم ولی به هیچ وحه ممکن نتونستم خودم رو از این وضعیت خلاص کنم . هوش ، نبوغ ، خلاقیت و استعداد کارای خاصی دارم ولی همه اینها توسط اطراقیان مورد توجه قرار نمیکیره و باعث میشه من اونی نباشم که میخوام و مدام انتخاب های دیگران رو برای خودم تحمیل میکنم . خانواده ای بزرگ شدم که به همه چیز نگاه منفی گرانه دارند و قبل از اینکه کاری رو انجام بدم ، اونها بخش های منفی اون کار رو در ذهنم القا میکنند ! هر چند دونستن اینکه چه مشکلاتی بر سر راه وجود داره خیلی فرق داره با اینکه از همون روز اول بهت ترس رو یاد بدهند . مثلا چهار سال پیش میخواستم برم ورزش بدنسازی ! ولی از طرف خانواده پدری اونقدر بهم فشار آوردند که مجبور شدم این قضیه رو به کلی از سرم بندازم بیرون ×مثلا میگفتند که اگه بری بدنسازی باد میکنی ، قرص میگیری میخوری بعدش هزار تا مرض میگیری ، یا مثلا میری اونجا دوست ناباب پیدا میکنی بهت مواد میدن و فلان ! و من هر چقدر توضیح میدادم اونها مصمم تز از قبل میشدن که این اجازه رو بهم ندن ! یا مثلا میخواستم کاری رو انجام بدم ولی قبل شروع کار با این عبارت مواجه میشدم که تو نمیتونی اونکارو انجام بدی ! کار تو نیست ! و خیلی مسائل دیگه که الان من رو خیلی تحت تاثیر قرار داده . اونی که ذهنم بود با اونی که الان هستم زمین تا آسمان فرق داره و واقعا نمیدونم چیکار درست بود و چیگار غلط ! چند باری هوس خودکشی به سرم زده ولی به خاطر شرایط جسمانی پدرم ، منصرف شدم ! باور کنین تا لب خودکشی رفتم ولی اون چیزی که منو برگردونده ،فقط خانوادم بود ! این رو بهتر میدونم که خانوادم به من خیلی نیاز دارند ولی این باعث شده که خودم رو در مسیری بزارم که راه برگشتی نیست ! البته خانواده ، دوستان و شرایط موجود فقط 30 درصد مشکلات منه . احساسات ، اعتماد ، ترس و صد البته خودم بزرگترین مشکل خودمه و نمیدونم کی و کجا این حل خواهد شد ! درسته الان سردرد شدیدی دارم ولی نمیتونم این وقت شب هم بخوابم ! ای کاش میشد یه خواب بی دردسر داشته باشم ولی متاسفانه چند ساله که نمیتونم عادی باشم . ساعت 12"04 ... وقته نماز اول وقته .. فعلا
پاتوبلاگ...ما را در سایت پاتوبلاگ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 187